دکتر نوشت

متن مرتبط با «نوشت» در سایت دکتر نوشت نوشته شده است

مشهدنوشت

  • نیلوبلاگ

    دارم چمدونمون رو جمع میکنم برای مسافرت مشهدانقدر ذوق دارم که میدونم تا صبح نمیخوابمما باهم سفر زیاد رفتیم اما این بار فرق میکنه،بعد از مدتها داریم میریم جایی که باراخری که رفتیم فکر نمیکردیم این بار باهم بیایم!از سمت دیگه ای مسافرت رفتن با آقای میم برای من خیلی آرامش بخشه و بعد از چهار سال همچنان شوق دارم که باهاش وقت بگذرونم..!میون لباس هایی که جمع کردمیه ست لباس بچگونه سایز صفر هست که دل منو حسابی بردهامروز خریدم به نیت اینکه بزنم به ضریح و اولین لباسی باشه که تن نی نیمون میکنیمبرای همتون دعا ...

    ادامه مطلب
  • شبانه نوشت

  • نیلوبلاگ

    اتفاقات خوبی این چند وقت افتاد که واقعا حوصله نوشتنش رو ندارممثلا یکیش جریانات فرار از درس دادن کلاس اولم بود که منتقل شدم به پایه سوم که اینم جریانات زیادی داشتاز امروز بگم که خیلی پرکار بودکلی کار کردم از صبح تا فریزرم رو پر از غذاهای نیمه اماده مثل پیراشکی و همبرگر و.. کنمتا مواقعی که خسته از سرکار میام غذای راحت داشته باشیممن مدتهاست بخاطر تنبلی تخمدانم سعی کردم غذای بیرون رو به حداقل برسونم و از غذاهایی که مواد نگهدارنده دارن استفاده نمیکنمخلاصه نصف شب که شد دلم به طرز عجیبی گرفتاونم بخاطر ...

    ادامه مطلب
  • شمال نوشت

  • نیلوبلاگ

    با مامان و بابا اومدم شمال بدون آقای میمخیلی خسته بودم و دلم یجای آروم میخواستبا اینکه مامان و بابا تلاششون اینکه بهم خوش بگذرهولی حقیقتا خیلی دلتنگ آقای میم هستمو توی این ۲۴ ساعت فهمیدم من بیشتر از خودش بهش وابسته و دلبسته مو انتظار داشتم بیشتر از این بهم پیغام بده یا زنگ بزنهاما همش درگیر کارشه و میدونم دیشبم تا صبح بیدار بوده برای کارشنبود من موقعیتی شده برای کار کردنشانقدر دلخور بودم که پیغام اخرشو جواب ندادم ولی اصلا نفهمید که بی جواب گذاشتم این مردا قابلیتشو دارن که از دور آدمو حرص بدن بخو...

    ادامه مطلب
  • چندین روز نوشت

  • نیلوبلاگ

    این چندین روز اتفاقات خیلی زیادی افتاد اما مهم ترینش همین کرونایی بود که گرفتیم و باعث شد نتونم بیام و بهتون سر بزنم خداروشکر که به خیر گذشت و الان هممون حالمون خوبه فقط بی حالی داریم و یه وقتایی سرفه میکنیم که طبیعیه و تا ریه هامون بازسازی بشه طول میکشه خیلی روزای سختی رو گذروندیم و الان خداروشکر میکنم که سالمیم ممنونم از همتون که کامنت گذاشتید و احوالمو پرسیدید ادامه مطلب با رمز قبلیه...

    ادامه مطلب
  • روزهای خوب نوشت

  • نیلوبلاگ

    روزی که رفتیم پارک نیاوران و توی بارون قدم زدیم یکی از بهترین خاطرات زندگی منه اون روز رفتیم پاساژای اطراف پارک نیاورانو گشتیم و برگشت به قدری بارون شدید شده بود که تا ماشین دویدیم وقتی رسیدیم تو ماشین از ته دلم اقای میم رو بوسیدم و بهش گفتم که خوشح...

    ادامه مطلب
  • بله برون نوشت

  • نیلوبلاگ

    قبل از عید خانواده اقای میم اومدن خونمون و قرارها گذاشته شد بله برونم هشتم شد. نشونم رو باهم رفتیم خریدیم و بعدش رفتیم خونشون و مامان و باباش حلقه م رو دیدن کلی خوشحال شدن و بهمون تبریک گفتن روز اول عید بعد از سال تحویل اقای میم اومد دنبالم تا باهم ب...

    ادامه مطلب
  • چند روزی نوشت

  • نیلوبلاگ

    سلام دوستان عیدتون مبارک باشهامسال موقع سال تحویل تنها سالی بود که دعایی بجز سلامتی خانوادم نداشتمچند روزیه خیلی آرومم،خواستم امسال خودمو بسپرم دست تقدیر و بذارم هرچیزی به موقعش اگر تو سرنوشتمه اتفاق ...

    ادامه مطلب
  • دل نوشته

  • نیلوبلاگ

    یه زخمایی هم هست انقدر عمیقنتا میخواد خوب بشهدوباره به یه جایی برخورد میکنه و دوباره زخمش سر باز میکنه..!xa0...

    ادامه مطلب
  • بعد از کلاس نوشت

  • نیلوبلاگ

    انگاری خیال تو و تمام اتفاقات اخیر دست به دست هم دادن که هرچی میگذره بجای تو از عاشق شدنم متنفر بشمخودت نمیدونیاما تمام این حرفایی که میشنوم و اتفاقاتی که میوفته بخاطر عاشق تو شدنهعشقت به نتیجه نرسید و جز دردسر و حرف شنیدن و خورد شدنم برای من چیزی نداشتیک طرفه عاشق نشیدشاید اوایل حالتونو خوب کنه اما بعدش یکاری میکنه که تا ته سیاهی میبرتتونیکاری میکنه که هر ثانیتون بشه گریهگریه نه بخاطر نرسیدن بلکه بخاطرxa0خورد شدن و تحقیر شدن!...

    ادامه مطلب
  • تعطیلات بین دو ترم نوشت

  • نیلوبلاگ

    شاید بزرگترین اشتباهی که تو زندگیم کردم این بود که از سر دلسوزی ضامن وام پنج میلیونی دوستم شدم،طبیعتا اون موقع فکر میکردم پنج میلیون مبلغ کمیه،اما دیروزصبح که بیدارشدم و دیدم حساب بانکم مسدود شده خونم...

    ادامه مطلب
  • یک هفته ای نوشت

  • نیلوبلاگ

    دقیقا فردای امتحانم دخترخالم اومد خونمون،این یک هفته یادم نمیاد روزی خونه مونده باشیم روز اول نشستیم برنامه ریختیم شبش دوتایی رفتیم نمایشگاه غذا و صنایع دستی؛توی یه پارک بزرگ بود من عادت دارم به پیاده...

    ادامه مطلب
  • خوشحالی نوشت

  • نیلوبلاگ

    عاشقتم آنتوان چخوفعاشق تک تک نمایشنامه هاتمممعاشق نمایشنامه باغ آلبالوتم که کتاب داداش دوستمه و داده بهم بخونمشعاشق نمایشنامه ی سه خواهرتم که داداششxa0به دوستم گفت از ترلان کتابشو میگیری که بخونم؟میدونی...

    ادامه مطلب
  • روزانه نوشت

  • نیلوبلاگ

    دیروز رفتم دکتر و بهم گفت چشمات کاملا آماده ست پس فردا بیا برات لازک کنمخیلی یهویی گفت من کپ کردم!گفتم به همین راحتی؟گفت عملشم به همین راحتیهگفت اخرین بار کی لنز گذاشتی؟من چون هفته قبلش لنز گذاشته بود...

    ادامه مطلب
  • دکتر نوشت

  • نیلوبلاگ

    شنبه رفتم پیش دکتر و از چشمام عکس انداخت و قطره ریختقطره ش جوری بود که چشم رو به نور حساس میکرد و اصلا نمیشد جایی رو دید،منم نمیدونستم اینجوری میشم برای همین بدون همراه رفته بودموقتی نتیجه عکسارو بردم...

    ادامه مطلب